تعداد کل بازدید : 70087

  بازدید امروز : 2

  بازدید دیروز : 11

قایق کاغذی

 
[ و انس پسر مالک را نزد طلحه و زبیر به بصره فرستاد تا آنان را حدیثى به یاد آرد که از رسول خدا ( ص ) شنیده بود . انس از رساندن پیام سر برتافت و چون بازگشت گفت : « فراموش کردم . » امام فرمود : ] اگر دروغ میگویى خدایت به سپیدى درخشان گرفتار گرداند که عمامه آن نپوشاند [ یعنى بیمارى برص . از آن پس انس را در چهره برص پدید گردید و کس جز با نقاب او را ندید . ] [نهج البلاغه]
 
نویسنده: حرمت ::: پنج شنبه 84/9/3::: ساعت 9:6 عصر

به نام خدا

سلام دوستان..

من همان مرغم نه افزونم نه کم

قایقی سر گشته بر دریای غم

گر امیدم پیش راند یک نفس

روح دریاییم کشاند باز پس.

گر امیدم وا نهد با خویشتن

مدفن دریای بی پایان و من!

ور به خود بازم نهد دریای پیر

گو بیا امید و پارویی بگیر!

خود نه از امید رستم نی ز غم

وین میان خوش دست وپایی میزنم

من همان مرغم که پر بگشود و بست

ره ز شب نشناخت در ظلمت نشست

نه ش غم جان است و نه ش پروای نام

میزند وائی به ظلمت..والسلام

(مرحوم شاملو)

به امید اون روزیکه هر کسی برای خودش یه پارو داشته باشه..

.................شاد باشیوسرافراز در پناه حق..................


 

لیست کل یادداشت های این وبلاگ